برای مخاطب خاص،مخاطب خیلی خاص

اکنون که میل دوست به با من نشستن است

تقدیر من چو گرد به دامن نشستن است

شوق فناست یا عطش وصل؟هرچه هست

چون آب،بر حرارت آهن نشستن است

من سربلند غیرت خویشم در این مصاف

تیغ رقیب لایق بر تن نشستن است

در راه عشق تکیه به تدبیر عقل خویش

با چتر  زیر سایه ی بهمن نشستن است

 

دانشگاه تهران بهشته

خدایا این بهشت رو از ما نگیر

ممکنیات

 

کل جهان امکان است

                           از امکان ها استفاده کنید

باید از محشر گذشت... 

این لجن زاری که من دیدم

                             سزای صخره هاست

گوهر روشن دل...

از کان و جهانی دیگر است

عذر می خوام پری 

     عذر می خواهم پری

          من نمی گنجم در آن چشمان تنگ

روی جنگل ها نمی آیم فرود

شاخه زلفی گو مباش.

آب دریاها کفاف تشنه ی این درد نیست

بره هایت می درند.

جوی باریک عزیزم...

راه خود گیر و برو

یک شب مهتابی ...

از این تنگنای

بر فراز کوه ها پر می زنم

می گذارم می روم

 ناله ی خود می برم

دردسر کم می کنم

چشمهای خیره می پاید مرا

غرش تمساح می آید به گوش

کبر فرعونی و سحر سامری است

دست موسی و محمد با من است

می روم آنجا که با هم روز و شب را داشتیم

صبح چندان دور نیست...

باید از محشر گذشت!

ت مثل خوب

حالم توت فرنگی است و توت فرنگی یعنی خوب و عاشق خدایم از بس دوستم دارد از بس درها را باز میکند وعاشق خدایم:)

آرامش دو گیتی:)

این روز ها وضوح پیدا کرده ام 

من در آینه شفاف تر از همیشه شده است

موهایش مشکی تر از قبل 

چشم هایش پر برق تر 

با جرات زل می زند به آینه 

با جرات به چشم هایش خیره می شود 

نگاه هایش اعتمادی را فریاد می زند

انگار تکلیفش را با خودش روشن کرده 

هاله ها را بر داشته

درد هایش را هم شناخته 

زخم هایی را که بر روح دارد به خوبی می شناسد 

همه چیز در ذهنش جای خودش را یافته

این روز ها وضوح پیدا کرده ام 

من، من را می شناسد

از او فرار نمی کند 

هراس ندارد

با جرات روبرویش می ایستد

این روز ها اختلاف میان من و من حل شده

این روز ها می فهمم خودم را 

دخترک 19 ساله را می دانم

اسمش را بلند می خوانم 

بی آنکه بترسم

این روز ها من به چیز های بزرگی رسیده است

با ارزش ترین چیز ها را برای خودش پیدا کرده

این روز ها وضوح پیدا کرده ام

غریبه ای که نشناسمش در من پیدا نمی شود

من می داند چه می خواهد

می داند از چه هراس دارد 

میداند کجا زخم خورده

دارد مرهم ها را جستوجو می کند

من بزرگ شده است 

در خودش قد کشیده

دست من تیشه ایی نمی بینم که وحشت بار بکوبد به گرده ی خودش

من آرامش یافته

من در من حل شده

خوابیده 

خوش خوابیده

من می داند کم دارد 

می داند خیلی کم دارد

می داند کجا است 

باید کجا باشد

می داند باید برود 

به سرعت برود

درد ها را می داند 

درد ها را پذیرفته

اما 

در خودش حل کرده

من نمی جنگد با من 

این روز ها هیچ چیز کدر نیست

همه چیز روشن است 

من من را پذیرفته 

من من را می خواند 

باید بروم...

برای شقایق عاشق

نمی دانم این که هیچ کلمه ایی ندارم اتفاق خوبی است یا بد!

من عاشق چشم های تو ام، و قتی بغض می کند، وقتی قرمز می شود، حرف نمی زند. من عاشق چشم های تو ام وقتی مهربان مرا نگاه می کند. 

من کلمه های زوار در رفته ای دارم برای ابراز احساساتم. رشته ام زبان و سخن است واز سخن بیزارم وقتی نمی تواند اوج احساسات مرا در خودش جا بدهد. 

من نمی دانم اسم تو را باید چه بگذارم که تو باشی ؟!به تو چه بگویم که در آن بگنجی!!

من دارم فکر می کنم اگر تو می توانی این همه خوب باشی پس مهدی چقدر خوب است و اگر مهدی این همه خوب است خدا چقدر خوب تر.

من فکر می کنم خوب چقدر کلمه ی ساده ایی است. اما می دانی؟کودک ها را دیده ای که تمام احساسات ظریفشان در خوب و بد خلاصه می شود از بس کلمه بلد نیستند؟

و تو ای معشوق بگذار به حساب بچه بودنم از بس که بلد نیستم از بس هیچ بلد نیستم من فقط گریه ام می گیرد وقتی محکم دستم را میگیری وقتی زل می زنی به من 

من فقط گریه ام می گیرد معشوق.

در من آدم خواری هست ...

.

.

.

به اسم خودم

اگر این زندگی باشه 

من از مردن هراسم نیست

وقتی که حالم خوب نیست

امروز موقع ملافه کردن پتو ها 

سوزن هزار بار در دستم فرو رفت

هزار بار در دستم فرو رفت و

هزار بار آخ نگفتم

حس میکنم آخ های بزرگتری باید بکشم

نگاه کن هوای تهران چقدر آلوده است!! 

و نگاه تر کن که من چقدر به این همه آلودگی می آیم 

نگاه کن که چقدر سیاهم

مرا چکار است؟

مرا چکار است به کسی که 

در هوای تمییز تری از تهران نفس کشیده؟

مرا چه کار با تمییز تر ها؟

مرا چکار به خواب دیدن 

به نگاه تو

من دلم برای خودم می سوزد 

به خاطر این همه غرور دلم برای خودم می سوزد

به خاطر این همه غرور دلم برای خودم می سوزد

من به کبودی بنفش جای سرم زل می زنم 

و به اسب فکر می کنم 

به اسب که حیوان نجیبی است 

و من که حتی اسب هم نمی توانم باشم

من فکر کردم فعل تاختن چقدر بد است

 و بد بودن فعل های خودم را ندیدم

من فکر می کنم سبز کردن چراغ قرمز خیابان

 با چشم 

کار بزرگی نیست

صرف کردن فعل های خوب

        نشکستن دل های خوب 

کار بزرگی است 

که من نیستم 

من آدم کار های بزرگ نیستم 

من فکر میکنم ...

آیا حق دارم؟

به خاطر نا خوشی ساده ام 

هر طور که می خواهم رفتار کنم؟ 

آیا حق دارم.... 

آنقدر خوب نباشم که بقیه فکر می کنند؟

حق دارم به عقب باز گردم و ...

دیگر خواب نبینم؟

در میان همه ی فکر هایم

 کسی هم هست 

که این هنگام میان حیات و ممات پرسه می زند 

 و آنقدر تسلیم شده ام

 که حتی ...

نمی توانم چیزی بخواهم.

خدایا!!

 من عاشق تو ام 

وقتی که جبر می کنی 

و از اختیار خودم متنفرم.

صحرا

باید شعر تازه ایی بگویم

بی وزن و قافیه 

بی کنایه

شعری که از درد ها بگوید 

رنج را تقسیم کند

من و تو را بردارد

با خودش آتش بیاورد

باید شعر تازه ایی بگویم 

تا دامنم را پر از سیب کنم 

و به تمام کسانی که دوستشان دارم

سیب هدیه کنم

سیب چیز خوبی است وقتی هبوط را یادمان می آورد

وقتی حواسم را جمع می کند که اینجا نه مال من است

وقتی حالیت می کند از آسمان به زمین آمدی

باید شعر تازه ایی بگویم 

که غرورم را بتکاند 

خاکی خاکی خاکی ام کند 

درست مثل دیوار های کاهگلی 

شعری که من را بشکند 

اشکم را در آورد

تا ساده ام کند 

درست مثل فرش های رنگ و رو رفته ی قدیمی 

که هنوز می توانند دوست داشتنی باشند

شعری که رنگم را عوض کند 

شبیه رنگ پریده ی عابد روزه دار

شعری که محض رضای خدا این بار حرف تازه ایی بزند 

بیاید شقایق های وحشی را به رخ همه بکشد 

شعری باید بسازم...

از همه ی دوستانی که در تمام این مدت به من لطف داشتن و تولدم رو تبریک گفتن به شدت تشکر میکنم و به خاطر غیبت طولانی مدتم عذر می خوام

گمشده

نمی خواهم شعری بسرایم از نبودنت

تنهایی کوهی از کلمه وام می دهد

و من این کلمه ها را نمی خواهم

حتی اگر بشود بهترین شعر دنیا

قرار نبود من شاملو و فروغ باشم و نبودنت را به سطر آورم

من شاعر نیستم

نمی خواهم باشم

این تعلیم خوبی نیست

این درس زندگی را دوست ندارم

درس شاعری را دوست ندارم

قافیه ی آه را نمی خواهم

وزن دلتنگی سنگین است برایم 

ردیف هایم جور نمی شود

چشم های تو حالم را بهم می ریزد

می ترسم به تو فکر نکم می ترسم یادم برود 

و می ترسم به تو فکر کنم میترسم تمام شوی 

تکرار شوی آنقدر که دیگر حوصله ام نیاید فکر کنم 

چشم هایت برای آخر شب ذخیره می کنم

و یادت را به جیره می کشم

کلمه ها دارند سرازیر می شوند

از چپ و راست مغزم کلمه می ریزد

پیشانی داغم را گذاشته ام روی دست های خنک تو 

تو حتما آمده ایی 

که من این حس را دارم

دلم شور میزند

می ترسم اما باز بروی 

باز رهایم کنی

باز قبل اینکه به دنیا بیایم

سر راهم بگذاری و بروی

اینجا توی بیابان دارم می دوم

از دور آب می بینم 

به خودم اجازه نمی دهم فکر کنم سراب نیست

پاهایم تاول زده 

پس حتما باید سراب باشد

صورتم سرخ شده دانه های عرق و اشک در هم آمیخته

آن لحظه که داشتی می رفتی و گفتی خوش بگذرد 

چقدر از تو متنفر شدم

دلم که تنگ می شود برایت 

خودم را یاد آن لحظه می اندازم تا از تو متنفر شوم

راستی که بهترین راه علاج درد واندوه نفرت است

اشک هایم را پاک می کنم یا عرق صورتم را یادم نیست

ولی می دانم نزدیک است 

آخر خاطره نزدیک است

همین جا ها بود که پشیمان شدی و رفتی 

بدنم دارد درد می کند 

می خواهم بخوابم روی ریگ های داغ بیابان

تا بیایی رد شوی! دلت به حال من بسوزد

ولی تو رد نمی شوی 

تو در خاطره ی قبلی تمام شدی

همین جا ها بود گه دیگر کمرنگ شدی 

ودیگر هیچ چیز یادم نیست

بالشم خیس است 

دانه های اشک و عرق آمیخته اند

همان بهتر نمی خوابیدم

درد های پوستی کجا؟

درد دوستی کجا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

امید به یکی از هزار اسم تو ما را بس!

خلسه

در تو هزارن مزرعه ی خشخاش تازه است!

آدم به چشم هایت....

معتاد می شود!

سینوس ذهنی

کمی رنگ نثار تو!

قدری نور به دفترم بپاش!

                             این ساده ترین دعای من است.

بی قافیه مرا بخوان

بی تطاول! 

           بی تعادل!

در منحنی صدای تو 

                         یک درد لمس میکنم

از جنس درد پرستو ها  

                          به گاه کوچ

بی حاشیه مرا بخوان

بی درنگ ... 

            بی شرنگ...

بی تاب شو برای من 

من دوستت دارم و این چیز کمی نیست

                                      این ساده ترین آرزوی من است 

من از ساده ها حرف می زنم 

و سادگی تمرین خوشایندی است

من نگاه هایت را از برم

اما 

صدایت قفل شده است

چیزی نمی گویی 

           چیزی که دلم را خنک کند

           چیزی که حواسم را پرت کند

من می پرسم چمدان چیست؟

و تو فقط بگو نمی دانم 

              این ساده ترین پرسش من است

فکر کردن به تو چقدر خوب است

و ماه هم  کار خوبی می کند بر من میتابد

من از شوقی غمناک حرف می زنم 

                 ...با من همساز شو

               این ساده ترین سرود من است

من به تو فکر می کنم و آن ترانه را گوش می دهم 

این ناخوشی را گرما می بخشم

                  این ساده ترین بیماری من است

سنگفرش های خیابان شمارش گام های مرا آغاز می کند

من راه می روم راه می روم

ها میکنم

آه میکشم

                این ساده ترین بازی من است

من به تو فکر می کنم خویشتنم را تاراج می کنم 

پیراهن شعرم را به تن

پا به پای جوهر قلم

     بریده بریده میشوم

           تمام می شوم 

                ته می کشم

                  این ساده ترین مردن من است.

لطف به توان N

کم من ثتاء جمیل لست اهلا له نشرته

و چه بسیار ثنا های نیکو که من لایق آن ها نیستم از من سر زبان ها منتشر ساختی!!

+فرازی از دعای کمیل

نسبیت

شلیل دل من 

به دندان عقل تو گیر کرده

این وسط یا مشکل از شلیل من است

یا 

دندان علیل تو 

هرچه باشد 

خدا کند هضمم کنی