تصمیمت را بگیر
شمشیر و لباس و کلاهخود سبز ها را میریزند اینطرف لباس و ادوات قرمز ها را هم آنطرف.منتظر انتخاب در تعزیه ی کربلا، نقش های میانی اصلا وجود ندارد فقط دو جور نقش شبیه حسن و شبیه یزید اگر این نشدی یعنی آن یکی هستی
یک دایره هست آن وسط همه هم ایستاده اند به تماشا دور تا دور
در تعزیه همه چیز شفاف میشود پشت صحنه ای نیست. پشت سبز ها هم نمیشود قایم شد وقتی لباس روحت قرمز استن نور افکن ها که کار بیافتند همه میبینند چه کاره هستی!
در همه ی تاریخ آدم های مثل ما زیر آبی رفتند آن پشت و پستو ها قایم شدند جوری که درست معلوم نشود اهل کدام هستند تا هم از این ور بخورند هم از آنور بعد یکدفعه یک بیابان بی آب و علف پیدا شد که معادلات همه را بهم ریخت جای قایم شدن نداشت
حالا انگار کن مثل زهیر هی قافله ات را کج کنی و از بیراهه بروی تا به کاروان امام حسین برخورد نکنی بلاخره چی؟بیابان مگر چقدر جای فرار دارد؟ بلاخره دنبالت می آیند : زهیر! تصمیمت را بگیر
انگار کن بروی لای سپاهیان یزید و توی خیمه ها قایم شوی صدایت میکنند : حر! تصمیمت را بگیر
بد تر از همه آن شب که چراغها را خاموش میکنند و در دل تاریکی میگویند : این شب و این بیابان تصمیمت را بگیر
عاشورا اگر این تصمیمت را بگیر را نداشت خیلی خوب بود هرچقدر که میخواستند ما به سر و سینه میزدیم و گریه میکردیم
حالا انگار کن ما لباس سبز و برقع سبز و همه چیز را سبز برداشته ایم و ایستاده ایم این طرف چی صدایمان میکنند؟شبیه حسین؟
اصل گرفتاری اصل دروغ همین جاست کجای جان ما شبیه حسین است؟ وقتی که رنگ روح ما قرمز است حالا حتی نیمه قرمز گیریم لباس سبز بپوشیم نور افکن ها ما را لو خواهند داد
در زیارت نامه نوشته : حسین علیه السلام صورت خداوند است وجه الله، چه شباهتی بین ما و صورت خداوند است؟کریم هستیم یا علیم؟ یا کم کم اش رئوف باالعباد؟
ما چه جور سنخیتی با آن روح بزرگ داریم؟
بعد یکهو چیزی یادمان می آید یا شاید یادمان می آورند عشق هم خیلی کار ها میکند به ما میگویند عشق آدم را شبیه معشوق میکند محبت آخر آخرش به سنخیت میرسد به شباهت
به ما میگویند خدا نقاشی اش خیلی خوب است رنگ روحتان را عوض میکند
یکهو همه چیز یادمان می آید همان طعم پارسالی می آید زیر زبانمان گر میگیریم همان جور که از عشق گر میگیرند لباس های سبز را میپوشیم میرویم روی صحنه و داد میزنیم سلام بر روی خداوند
+منبع همان منبع پست پیشین است