باید از محشر گذشت...
این لجن زاری که من دیدم
سزای صخره هاست
گوهر روشن دل...
از کان و جهانی دیگر است
عذر می خوام پری
عذر می خواهم پری
من نمی گنجم در آن چشمان تنگ
روی جنگل ها نمی آیم فرود
شاخه زلفی گو مباش.
آب دریاها کفاف تشنه ی این درد نیست
بره هایت می درند.
جوی باریک عزیزم...
راه خود گیر و برو
یک شب مهتابی ...
از این تنگنای
بر فراز کوه ها پر می زنم
می گذارم می روم
ناله ی خود می برم
دردسر کم می کنم
چشمهای خیره می پاید مرا
غرش تمساح می آید به گوش
کبر فرعونی و سحر سامری است
دست موسی و محمد با من است
می روم آنجا که با هم روز و شب را داشتیم
صبح چندان دور نیست...
باید از محشر گذشت!
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۶/۲۴ ساعت توسط الی
|